هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی و هیام آبان ماه 96

در فکر عمیق فرووووو رفتم من و هیامی در کبابی عامو خلیل موقع مشق نوشتن هیام خانم یادش اومده که هی منو ماچ کنه آبجی مهربونم خیلی دوستت دارم عینکی که شدم کلا تریپم عوض شده هادین و خدیجه خیلی دوستشون دارم بابایی مهربونم بعد از چوب و تخته و آهن و کارتون و پلاستیک رسیدم به یه کلکسیون جدید به قول خودم کلکسیونی از الماااااس من و هاپوی ناز نازی ایناس دختر خاله نازنینم ؛ البته همیشه میخواد وسایل بازی منو به زور از دستم در بیاره ؛منم بخاطر این مورد اصلا باهاش نمیسازم انس و ایناس ایناس...
29 آبان 1396

هیام یکسال و نیمه

هیامی روز دوشنبه مورخ بیست و نهم آبان ماه یکسال و نیمه شد اون روز مامانی سرکار بود برای همین بابایی  آبجی رو برد درمانگاه واکسن بزنه  آبجی بعد از واکسن تا دو روز تب داشت و دست چپش هم خیلی درد میکرد  هیام خانم مثل همیشه عاشق عینک ؛کفش و کلاه روی دیگ خونه مامان بزرگ ژست گرفته و هرچی گل بود توی باغچه بابابزرگ چید و ریخت پایین هیامی با ایناس خاله با هم دوستن  ولی امان از لحظه ای که دعواشون میشه و هیامی سریع گازش میده بهش میگم آبجی زشته بقیه رو گاز میگیری میگه داداشی اینو از خودت به ارث بردم چندتا عروسک داره که  همیشه ی...
29 آبان 1396

هاني و هيام در مهر ماه ٩٦

  تا دفتر مشقم در میارم هیامی سه سوته میپره روی سرم  که با وسایل مدرسم بازی کنه عروسکاشو برده هوا خوری از وقتی مامانی اونو از شیر گرفته ,خودش روزانه به عروسکاش جیجی میده   نور خاک و شل بازی به توصیه دکتر هیامی از شیر گرفته شد           هیامی و عشق کیف     ...
1 آبان 1396

هانی اول مهر ماه 96

چهارشنبه بیست و نهم شهریور ماه پیش بسوی جشن شکوفه ها اونروز مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم و همراه با مامان و بابایی آماده شدم برای رفتن به مدرسه جشن قشنگی برای ما ترتیب داده بودن توی جشن ساعت اولی از سر و صدای بلند بچه ها کلافه شده بودم و لی کم کم به سر و صدای جشن و شلوغی عادت کردم که خودم هم جیغ و هورا میکشیدم آقایی که اون اخر ایستادن معلم مهربونمه آقای کرمی هستن من دقایقی بعد از جشن هوا خیلی گرم بود و جشنو زود تمام کردن که بیشتر از این اذیت نشیم و اما من و معلمم آقای کرمی همون ساعت اولیه کلاس موقع آشنایی و تحویل کتاب درسی ؛منو که دیدن خوب شناختن ...
1 مهر 1396

مسافرت هانی و هیام به شمال ایران

اولین روز مسافرت توی مسیر فیروزآباد توقف کردیم برای صرف صبحانه هیام و عشق پیاز منم حسابی خندم گرفته از کارهای آبجی هیام توی ماشین این شکلی روی پای مامانی خوابه رفتیم شیراز برای خرید وسایل مورد نیاز مسافرتمون منم مسولیت مواظبت از هیامی رو داشتم تا مامانی با خیال راحت خرید کنه خاله زیزی هم موبایل به دست از ما عکس میگیره خریدامون که انجام دادیم حرکت کردیم به سمت اصفهان بستنی بابایی رو به زور گرفته بخوره صبحانه بین راهی ما و خانواده عمو ابراهیم (دوست بابایی)با هم مسافرت رفتیم  اصفهان یک روز و نصفی توقف کردیم بریم باغ ناژوان و اکواریوم زیباشو از نزدیک بب...
4 شهريور 1396

هیام در یکسال و دو ماهگی

 هیام یکسال و دو ماهه ما  بعد از ظهرها همیشه کیف و کفشش آمادست و منتظر بابایی میشینه ببرتش بیرون اگر بابایی نباشه میره سراغ مامان بزرگ و میگه احمد عمه احمد عمه یعنی میخواد بره سرکوچه مغازه احمد شوهر عمه زهرا آبجی یکساله که شد دندون های عقبیش هم شروع کردن به در اومدن و این عکس مربوط به پروسه دردناک دندون در آوردن آبجی که لثه هاش کبود شده اینم از استخر و توپ هام که همشو دادم هیامی باهاشون حال کنه و خدا رو شکر چهارتا دندون های عقبی آبجیم هم در اومدن و دیگه درد نمیکشه و میتونه راحت بخنده آبجی عاشقتم وقتی بهم میگی قاقا هانی این دختر  هم مث من هلو خور...
29 تير 1396