هانی و هیام آبان ماه 96
در فکر عمیق فرووووو رفتم من و هیامی در کبابی عامو خلیل موقع مشق نوشتن هیام خانم یادش اومده که هی منو ماچ کنه آبجی مهربونم خیلی دوستت دارم عینکی که شدم کلا تریپم عوض شده هادین و خدیجه خیلی دوستشون دارم بابایی مهربونم بعد از چوب و تخته و آهن و کارتون و پلاستیک رسیدم به یه کلکسیون جدید به قول خودم کلکسیونی از الماااااس من و هاپوی ناز نازی ایناس دختر خاله نازنینم ؛ البته همیشه میخواد وسایل بازی منو به زور از دستم در بیاره ؛منم بخاطر این مورد اصلا باهاش نمیسازم انس و ایناس ایناس...
نویسنده :
از زبان هاني
21:30












